X
تبلیغات
| جمعه نویسی |

| جمعه نویسی |

شرح جمعه به جمعه از یک سفر

حد فاصل خانه تا مریضخانه را بی خبرم که من بر زمین پا میگذارم یا زمین بر من. میروم یا می برندم. مانند درختی که زیر بار خویش کمر خم کرده و از میوه خویش، می شکند. از میوه خویش در تب و تابم و ایام چون اجاق است سینه پرداغ. مقدرات عالم ما را میگرداند و میگرداند... میچرخاند و میچرخاند... که «کباب پخته نگردد مگر به گردیدن»

دقایقی هست که می پندارم دیگر تمام خواهم شد اما زندگی، فرق دارد با تمام آن خوابهایی که یکباره چشم باز میکنی و میبینی، خواب بود... یا شاید زندگی خواب بلندی است، که تا بیدارباش عزرائیل باید سپری کرد و خوشا به حال آنان که عزرائیل خویشند... بیدار می شوند قبل از آنکه بیدارشان کنند. یک وقتهایی آنقدر بی میلم بر این سفره که دلم میخواهد میزبان آفرینش را خبر کنم که «برچین...» و اما به کارهای ناکرده و راههای نرفته درون خویش که می اندیشم، میبینم چاره نیست، هنوز راه بسیار مانده.

حضرت آقاجان

گاهی فکر میکنم خداجان ِ ما، چه جان ِ عجیبی به فرزندان آدم بخشیده است. باری بر دوش آدمیزاد نهاده شده است که اگر بر کوه می نهادند از هم فرو می پاشید. اگر نه، پس غرض چیست از اینکه فرمود «لَوْ أَنْزَلْنَا هَٰذَا الْقُرْآنَ عَلَىٰ جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خَاشِعًا مُتَصَدِّعًا مِنْ خَشْيَةِ اللَّهِ»

چه چیز این کتاب کوه را در هم می پاشید؟ وزن و جلد و کاغذش؟ حاشا... معنی و لغت و مفاهیم؟ بعید است! علم لغت و ترجمه و تفسیر سخت است اما نه بیش از سایر علوم. مترجم یک دیوارنوشته کهن تاریخی چه بسا بیشتر مشقت دارد تا مترجم این مصحف و اینها آنچنان دشوار نیست که بگوییم اگر بر گوه سپرده میشد، در هم فرو میریخت...

نمیدانم آقا درست اندیشیده ام یا خیر... اما می پندارم آنچه جز قلب آدم تاب و توان آن را ندارد، باطن کتاب است. باطن، کشف نمی شود مگر به تجربه. باید صفحه به صفحه پیمود. به خواندن و ترجمه دانستن و از حفظ خواندن  و قرآن را به شمارگان صفحه از بر شدن و دو آیه را یک نفس قرائت کردن و صوت و لحن و... اینها نیست. بلکه باید چشید!

چون آدم از بهشت فرو افتادن و کلنجار رفتن با اهل دنیا... چون آسیه در خانه فرعون زیستن و با خدا زیستن ... چون ابراهیم، مدارا کردن با مسلخ اسماعیل... چون نوح صدها سال دعوت خلائق و صبر بر عدم اجابت... چون مریم، مدارا با بهتان و تهمت و هتک آبرو... چون زکریا ایستان و سکوت و توکل... چون یعقوب، صبر بر هجر فرزند و تلخ تر از آن صبر بر جهالت اولاد... چون یوسف، چاه ماندن و با ماه ماندن، زندان کشیدن و زندانی نماندن و در نزاع میان آغوش زلیخا و خدا، خدا را ترجیح دادن... چون یونس، از پیامبری تا ظلمت قعر دریا سقوط کردن و بازگشت تا مقام قرب... چون موسی به یک عصا در مقابل فرعون زمان ایستادن... چون لوط، در خانه خویش و در جوار زن نااهل خود، غریبانه ماندن و ماندن بر سر عهد با خدا... چون هاجر، طفل عطشان به بیابان سپردن... چون مادر موسی، فرزند به نیل دادن... چون عیسی مصلوب بر صلیب دنیاخواهی مردمان و چون محمد، تمام اینها را به جان خویش و اهل خویش خریدن... اینها را اگر بر کوه نازل کنند از هم فروخواهد ریخت و المنة الله، که ما بار امانت بر دوش خواهیم کشید

آسمان بار امانت نتوانست کشید      قرعه فال به نام من دیوانه زدند

ما را به اینها اشرف مخلوق خواهند شمرد و الا ذکر بی درد سر سجاده را که ملائکه خوش تر می خواندند. ملائکه داغ اولاد ندارند، رنج بیماری ندارند، قربت در منزل ندازند، تنگ دستی ندارند، فقر و اجاره نشینی ندارند، سلطان جبار و ظالم ندارند، تبعیض اقتصادی و سیاسی و اجتماعی ندارند... آری... سلوک اینهاست. ابناء بشر در سیلاب همین ها غرق شده اند و اهل نجات، آنانند که از این مهلکه جان به در برند؛ و هرکه تقوای خدا پیشه کند، خدا راه خروج را بر او نشان خواهد داد «وَمَن يَتَّقِ اللَّـهَ يَجْعَل لَّهُ مَخْرَ‌جًا»

حالا آقاجان... این سوی ما، طفل گم رفته راه و لنگ است و کوه پر خم و پیچ و توشه ای هیچ به هیچ و تمام دار و ندار، یک دست گشوده است از سر نیاز به جانب شما  و یک فریاد که «بگیر... می افتم» ... حال آن سوی شما چیست؟ ما که به اشاره شما آمده ایم... حال چگونه به حال خود رویم؟

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را            که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را

لینک مستقیم مطلب | نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392ساعت 16:9 به قلـ ـم :