۷۳۲
مولای من سلام
رجب آمد، آن ماه که برای من همیشه آسمانش باریده و زمینش آغوش گسترده. این ماه برای من مانند اردیبهشت است در ماههای شمسی. آنچنان که مهر برای من مانند محرم است در ماههای قمری.
هفته عجیبی بود. مرگ حوالیام آمد. تا واپسین دقایق باقی مانده از رمق انگار تلاش داشتم برای ماندن اما از جایی به بعد؛ چشمانم را بستم و منتظر ماندم. اشهد را که زیر لب زمزمه میکردم با خودم میگفتم که ایا معیار لفظ است؟ یا شهادت آنی است که در مسافت عمر با جان ما درآمیخته.
هرچه بود گذشت! رسیدند و پرسیدند و تزریق کردند و موکول کردن به آزمایشهای بعد و نمیدانم چه در پیش است اما من از این نحوی که زیستهام راضیام. از علقهای که از کودکی در جانم کشیدهام و خیالی که حتی در عقل بزرگسالی نیز آن را نباختهام. قدردان هفتصد و سی و دو هفته و سالها بیش هستم که خیالی در دور دست مرا به ادب کردن خودم مشتاق کرده و همچنان دستم به دامانت ...
پنجم دی ماه اولین جمعه از زمستان سال چهار بود