جمعه سیصد و بیست و هفتم: سنگر

مولای من سلام… از بازی دنیا تازه به خانه برگشته بودم که صدای شیون از خانه همسایه برخاست. هربار که مرگ از کنار عبور می‌کند از خودم می‌ترسم. از اینکه مبادا یک روز وسط این‌همه غفلت، زنگ پایان من نیز به صدا درآید. می‌دانم که انسان ابدی است و اتفاقاً از همین می‌ترسم که مبادا به قدمت ِ ابد بخواهم حسرت تهی‌دستی‌ام را بر دوش کشم… آقای ِ جان این روزها در هیاهوی کار، میان انبوهی از اصناف مختلف بشر

Continue Reading

Site Footer