جمعه‌نویسی سیصد و پانزدهم: لبخند عمیق

‌مولای ِ من سلام… دست ِشما را می‌بوسم بلکه سایه شما را می‌بوسم. در عمرم بر هیچ احدی به‌قدر جناب ِشما وفادار و ماندگار نبوده‌ام. بی‌وفا بر هر ایستگاه و اقامتگاه، فقط در گذرم و این قاعده یک مستثنا دارد و آن شمایید. عالمان، اساتید، بزرگان، عارف و درویش، صوفی و پیر و مراد، هرکه بوده، هرکجا بوده من از غفلت یا اقتضای سرشتم، به هرسبب که بوده از آن‌ها گذشته‌ام اما شما… آقای ِ دلم من یک بار با

Continue Reading

Site Footer