جمعه سیصد و بیست و هشتم: اکنون

۳۲۸

مولای من سلام

تقریر جمعه سیصد و بیست و هشتم را از چند قدمیِ دریا تقدیمتان می‌دارم. خزر که تا دیروز آرام و متین خفته بود امروز مواج و پرآشوب است. طبیعت از طوری به طور دیگر جریان دارد و طبع آدمی نیز جزئی از این کل است. پس جای عجب نیست که وقتی آرام گرفته باشد و وقتی ناآرام. ما عمدتاً ریشه احوال خود را در خودمان جستجو می‌کنیم درحالی‌که ما نیز مانند دریا، گرفتار ابر و بادی هستیم که هزاران متر آن‌سوتر شکل گرفته و به‌سوی ما جاری شده…

آقاجانم

ما چه بدانیم در آسمان چه گذشت که یک‌باره دلمان را غم گرفت. ما چه ببینیم هزاران رخداد نادیدنی پیرامون خود را. هستی سیال و تغیّرپذیر است و ما که ریگی در این بیابان هستیم چه اشرافی داریم بر تحولات سایر دانه‌ها. انبوهی از متغیرها دست به دست هم می‌دهند تا لبخندی بنشیند یا قطره اشکی چکه کند و چه‌بسا بر همین مبناست که می‌گویند عارف باید ابن‌الوقت باشد. این «اکنون» در اختیار ماست؛ محصول اراده ما نیست بلکه ثمره انبوهی از مساعدت‌ها در هستی است، پس اگر حال ذوقی جوشیده باید همین حال آن را چید چون لحظه‌ای دیگر را ما اداره نمی‌کنیم.

حضرت ِ امان

شاید بر همین سبیل، ساعات نخستین بامداد امروز که مقارن بود با هفدهم اسفندماه یکهزار و سیصد و نود و هفت و اول رجب یکهزار و چهارصد و چهل هجری قمری، حال نوشتنی جوشید و با توسل به جناب امیر اراده کردم جستاری نانوشته را تا پایان رجب، قلمی کنم. طبع و توفیق اگر مساعد افتد می‌دانم که چنانچه از این دیوار بگذرم و اولین نوشته‌ها قلمی شود ان‌شاءلله در هر فصل می‌توانم نوشته‌های پراکنده را به حد یک مجلد منضبط و منتشر کنم.

جناب پدر

سخن آخرم هیچ دخلی به آنچه در پاراگراف‌های بالاتر گفته‌ام ندارد. خواستم عرض کنم که از دل‌های مردم می‌ترسم. از شکستن، از حسرت‌مند کردن، از خط انداختن. مزاحمت برای قلوب مردم، تصرف عدوانی در زمین خداست. گویی توری که خدا ارزانی‌شان داشته تا معنا را صید کنند ما از سنگ ِ نفس خود انباشته کنیم و یا آن را گره بزنیم طوری‌که به کاری نیاید یا لااقل عمری به گره‌گشایی از آن سپری شود. به همین سبب است که مزاحمت برای قلوب مردمان، بدترین عصیانی است که می‌تواند از ما سر بزند.

آقای ِ من…

به خودم اگر باشم نمی‌شود ولی به خودتان اگر باشد خواهد شد. آن‌گونه تدبیر فرمایید که دستان شما با وجود ما، صفا و صیقلی بر قلب مردم اندازد نه آنکه خط و خشی باشیم بر قلب‌های عفیف و نحیف. و بی‌تردید، ما به آن منزل عالی نتوانیم رسید؛ هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند.

Site Footer