جمعه سیصد و بیست و هفتم: سنگر

مولای من سلام…

از بازی دنیا تازه به خانه برگشته بودم که صدای شیون از خانه همسایه برخاست. هربار که مرگ از کنار عبور می‌کند از خودم می‌ترسم. از اینکه مبادا یک روز وسط این‌همه غفلت، زنگ پایان من نیز به صدا درآید. می‌دانم که انسان ابدی است و اتفاقاً از همین می‌ترسم که مبادا به قدمت ِ ابد بخواهم حسرت تهی‌دستی‌ام را بر دوش کشم…

آقای ِ جان

این روزها در هیاهوی کار، میان انبوهی از اصناف مختلف بشر گرفتارم. از ظالم تا مظلوم، از خناس تا ابله و از دسیسه‌چین و متقلب تا باج‌گیر و فاسد. نمی‌دانم چه شد که مسیر زندگی‌ام به این کارزار رسید، گویی در هر پله‌ای، امتحانی هست که باید سپری شود. گاهی فکر می‌کنم اگر اینجا نبودم چقدر در خلوتم کارهای پربارتری برای انجام داشتم و گاهی فکر می‌کنم اگر نبودم، کسی نبود تا از حق مظلوم دفاع کند. نمی‌دانم کدام واگویه با خودم درست است و کدامش بهانه‌تراشی.

حضرت ِ پناه

در ازای تمام چیزهایی که نمی‌دانم، یک چیز را می‌دانم. دسیسه و مکر و ترفند، حتی اگر از باب ضرورت هم باشد، باز هم روح را کج‌وکوله می‌کند. دور نیست آن روزی که هم‌صحبت مرد بیابان‌نشینی شدم که نه اهل عنوان و لقب بود و نه چه‌بسا اهل ظواهر ایمان. و چیزی پرسید و جوابش را دادم و دوباره چیزی پرسید باز هم جوابش را دادم و در میان سؤال‌ها چیزی پرسید که صلاح ندانستم پاسخش را بدهم و اجمالاً چیزی گفتم که از پاسخ طفره رفته باشم. لبخندی زد و گفت: «این را صادقانه نگفتی!» با لبخند و تعجب پرسیدم: «چطور؟» گفت: «وقتی کسی از صدق فاصله بگیرد من در سمتی از صورتش چیزی می‌بینم…»

جناب ِ نجات

خدا می‌داند که در همانی که آن مرد می‌گفت نیز زبانم به دروغ باز نشده بود و فقط اطواری در کلامم دادم که هم پاسخ داده باشم و هم نداده باشم. حالا اگر بنا باشد در سخنِ تاب‌دار این‌چنین باطن منقلب شود، پس چه بر سر من خواهد آمد در میان تنور مکر و ریا و حیله؟ انزوا که خلاف تعلیم شماست و جمعیت که سنگلاخ است برای پیمودن مسیر. چه کنیم؟!

باید سنگری باشد عظیم‌تر از تیرهایی که از جانب شیاطین پرتاب می‌شود و  ختم یادداشت سیصد و بیست و هفتم در دهم اسفند نود و هفت همین استغاثه است که ما را به آن سنگر پناه فرمایید.

Site Footer