جمعه سیصد و بیست و دوم: غروب جمعه

مولای من سلام…

جمعه سیصد و بیست و دوم مقارن است با پنجم بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و هفت. غروب جمعه بوی مرگ می‌دهد؛ از آنجایی که طعم پایان دارد و انسان همواره در مقام ِ پایان، به ثمر و اثر و عصاره خود می‌اندیشد و به‌قدر ناتمامی و کم‌باری و تهی‌دستی خود ماتم می‌گیرد و قیامت، پایان‌ترین پایان است و جهنم، ماتم‌ترین ماتم…

آقای ِ جانم

کم‌بارم، تهی‌دستم و ماتم‌زده. قند شنبه‌ای باید، تا غروب جمعه را بتوان قورت داد. باید شنبه‌ای باشد به نماد ِ شروع دوباره. شنبه‌ای از جنس فرصت و شکر بر اینکه هنوز وقت تمام نشده و هنوز فرصتی هست. اما به سردرگم اگر وقت بدهند چه افاقه‌ای می‌کند؟ گمشده در بیابان وقت زیاد دارد اما راه را نمی‌داند. سردرگمی، قند شنبه را هم تلخ می‌کند…

حضرتِ پناه

خیال انسان اثر انشایی دارد یعنی اگر انسانی با تمامیت بخواهد که با پنج ساعت کار معاشش برآورده شود، می‌شود. ما اسیران ناباوری و بی‌ایمانی خویشتنیم. اعتمادمان به کارفرما بیش از خداوندگار است. می‌پنداریم اگر مزد ثابتی در حساب ما کارسازی نشود از رزاق هستی نیز کاری ساخته نیست. مؤمن به بت ِ نوینی هستیم که چون مجسمه ندارد انکارش می‌کنیم.

جان و دلم

نود و هشت که برسد می‌شود ده سال! می‌شود ده سال که پنجره‌ای عمومی ندارم و هیچ جلوه‌ای در صحن علنی اجتماع برجای نگذاشته‌ام جز چند سطری قصه و حاشیه. حتماً در مشیّت الهی حکمتی است که در خِردِ خُرد من نمی‌گنجد اما وقتی می‌بینم که چطور در مسابقه دنیا از هم‌قطاران عقب افتاده‌ام دلم می‌گیرد. نه دلگیری برای آنکه دنیا را باخته‌ام، بلکه دلگیر از آنکه عقبای ِ درخوری نیز نساخته‌ام. حس تلخ خسران در دنیا و آخرت را مزه‌مزه می‌کنم.

بزرگوار!

هیاهوی ِ ذهن مرا علاج فرمایید. مانند آتش‌فشانی هستم که از بس فوران نکرده، خودش را به خاکستر بدل می‌کند. مانند پاندولی میان قعر دنیا تا اوج خدا در آمد و شدم. خدا کند که معیار آدمیت همین باشد. خدا کند که برای خدا، بندۀ لذیذ آنی نباشد که همیشه در اوج است که اگر چنین بود، ملائک از آدمیان برتر بودند. خدا کند او بنده‌ای را بخواهد که بتواند به اسفل‌السافلین کوچ کند و به قاب‌قوسین اوج بگیرد. خدا کند مرا بنده بداند و بندگی‌ام را دوست داشته باشد.

Site Footer