جمعه سیصد و هفدهم: آخر پاییز

مولای ِ من سلام…

آقای ِ شب‌های درد. آقای ِ صبح‌های آسایش، آقای ِ ظهر ِ حیرت، آقای دقایق و لحظات تلخ و شیرین. همه می‌آیند و نمی‌مانند، می‌روند و نمی‌آیند و در میان جهان لبریز از انقضا و زوال، دل به شما بسته‌ام ای مولای ِ بی‌زوال. سرم سنگین است مولا، دلتنگ زانوی بی‌منتی هستم که سرم را به دامان گیرد. هق‌هق‌های قورت‌داده در گلویم درد می‌کند، مردانگی‌ام تیر‌می‌کشد، کودکی‌ام می‌سوزد، جوانی‌ام تشنه است و با این خزانه رنج به میان‌سالی نزدیک می‌شوم…

حضرت ِ پناه

دست ِ نوازشت را قربان، چقدر سخت است این وادی تربیت خود. راه، همان راه جدّ شهید، جناب ثارالله است. تا نفرنفر و دانه‌دانه تعلقات را دفن نکنیم انگار به غایت خود نخواهیم رسید. کاش دانستن، توانستن بود. الامان که گاه خِرد می‌فهد اما جانش را نداریم. چه کنیم بی مدد شما؟ چه کنیم بی دستگیری شما؟ چه کنیم بی شما؟

آقاجانم

از سی و هفت سال زندگی‌ام، بیست و دو سال است که به آوارگی شما سپری می‌شود، آن‌ها که چست و چابک راه را دویده‌اند به سختی رسیده‌اند. من در این پیمایش لنگ‌لنگ به‌جز لطف شما دل به چه بسته باشم؟ اگر هنوز پُرامید راه را سپری می‌کنم، به امید بذل الهی می‌آیم والّا در من استحقاق قرابت با شما نیست. از دنیا مانده و از عُقبا رانده. در هردو سوی ماجرا کال، خسرالدنیا و الآخره.

جناب ِ صاحب

از هیچ معصیتی به‌قدر خط انداختن بر دل بندگان خدا پرهیز نداشته‌ام چه رسد به شکستن دل مردمان. هرکجا که فهمم رسیده رنجیدگی حاصل شده، رفته‌ام و گفته‌ام که غلط کردم و به حد وسع جبران شده است. حالا نظر فرمایید بر دلی که به زمین افتاده است. نظر فرمایید که کشتی به طوفان رسیده است. نظر فرمایید که صبر لبریز است و زمانه بر سر ستیز. نگفتنی دارم آقاجان… نگفتنی‌ها…

ارباب ِ من

اگر پراکنده می‌نویسم عفو بفرمایید که ذهنم بر الفاظ جمع نمی‌شود. امشب سیصد و هفدهمین هفته نیز مقارن با سی‌ام پاییز نود و هفت سپری می‌شود… شب ِ یلدا و شام آخر پاییز. می‌ترسم آن روز که وقت شمردن جوجه‌ها برسد، اندازه اکنون تهی‌دست باشم. انقضای مهلت که خبر نمی‌کند، چه بدانیم شبی که می‌خوابیم به صبح خواهد رسید یا نه. نظری فرمایید که دلم سنگین است…

Site Footer