جمعه دویست و سی وسوم: اصلح

مولای من ، سلام …

جمعه دویست و سی سوم اما رنگ متفاوتی دارد؛ وقتی مقارن است با نیمه شعبان. عمر بی درنگ در گذر است و ما بی فرودستانه و تهی دستانه می نگریم که روز به روز از رویاهای خود دور تر می شویم. آنچه آروز داشتیم تا چند سال پیش از ما جلوتر بود. هر صبح که از خواب برمیخاستیم به این خیال میگذشت که سرانجام خواهیم رسید …

آقاجان

نمیدانم یکباره چه شد که چشم بازکردیم و دیدیم آرزوهایمان پشت سر است و حالا باید خود را به این حقیقت مانوس کنیم که دیگر از ما گذشته. به شدت همه چیز پیش بینی پذیر شده است، الا بلا که از آنچنان تنوعی برخوردار بوده و هست که میتوانی مطمئن باشی هیچ وقت آستین تقدیر خالی نخواهد ماند از تیر! هرچه میزند بازهم نو تری و کارا تری در تیردان دارد.

حضرت ِ خوب

شاید آنچه از این گذران عمر باقی مانده که لااقل بشود بگوییم کاری شده و اثری مانده، امثال همین مراقبه های جمعه به جمعه است. نه به این معنا که عرض کنیم تحفه ای باقی مانده … نه!  صرفا به عنوان اماره ای که دلالت داشته باشد بر عطش، بر کوشش و بر جوشش اگر چه ناتمام است و بر همت اگرچه ناکام اما همین تقلا را شاید در روز موعود بپذیرید.

آقای ما …

گزینهء اصلح ما ! تو را کم داریم …

این روزها که هیاهوی انتخابات دوره دوازدهم ریاست جمهوری در شهر پیچیده و خدا میداند و شما میدانید که چه خواهد زایید این عجوز. آری این روزها انگار خالی بودن جای شما بیشتر به چشم می‌آید. جماعتی که جای شما را به هر طریق پرکرده‌اند و دل سپرده اند گویی خیال آسوده تری دارند. قناعت پیشه کردند و دلشان به مختصری آرام گرفته است اما آنان که اهل زمانه برایشان کفایت ندارند را دریابید یا مولا

جناب ِ تنها

برما ببخشید اگر میدانیم که باید کاری کرد اما نه دقیقا چه کار. میدانیم که باید مهیا شد اما نه دقیقا چطور و میدانیم که باید آمد اما نه دقیقا کجا … آه … مولا … مولا … مولا …