Blog Posts

جمعه سیصد و شانزدهم: تاریکی‌ها

مولای ِمن سلام… هربار که چون کودک ِ گرسنه از جگر فریاد کشیده‌ایم، سیرآبمان کرده‌ای. ناشکریم اگر نبینیم دست ِ پنهان شما را که در آستین این و آن، دستگیر ما بوده‌ای. ناشکریم اگر نبینیم، زبان ِشما را که در دهان این و آن جنبیده است و دلی را حرارت بخشیده؛ این‌طور است که این روزها با خودم مرور می‌کنم این مصرع سعدی علیه‌الرحمه را که می‌گفت: تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی… آقاجانم دوستمان دارید… نه؟

Continue Reading

Site Footer