Blog Posts

جمعه سیصد و بیست و پنجم: فرسودگی

مولای من سلام دیدی آقاجانم؟ دقیقه‌هایی که خیره شده بود به دست‌های کوچکش! دست‌هایی که از رعشه نمی‌توانست ثابت نگه‌دارد و بعد گفت: «دستام خیلی می‌لرزه، نمی‌تونم خودکار نگه‌دارم» و من تنها توانستم به ناشیانه‌ترین سطح ممکن حواسش را از دستانش پرت کنم. آخ! آقا… چقدر دلم می‌خواست زندگی کنم. سفره بی‌زخمی پهن باشد و نانی به‌قدر ضرورت و مجالی برای فهمیدن و بلعیدن معارف. امشب که جمعه سیصد و بیست و پنجم نیز تمام می‌شود و آخرین جمعه از

Continue Reading

Site Footer